غم عشق
غم دل با که بگویم که مرا یاری نیستجزتو ای روح روان هیچ مددکاری نیستغم عشق تو به جان است و نگویم به کسیکه در این بادیۀ غم زده غمخواری نیستراز دل را نتوانم به کسی بگشایمکه در این دیر مغان راز نگه داری نیستساغی از ساغر لبریز می بربنددکه در این میکدۀ می زده هوشیاری نیستدرد من عشق تو و بستر من بستر مرگجز توام هیچ طبیب و پرستاری نیستلطف کن، لطف و گذر کن بر بالینمکه به بیماری من، جان تو بیماری نیس
برچسب:
نویسنده: سام ایمانی
دلبرانه
از هر چه میرود، سخن دوست خوشتر است
پیغامِ آشنا، نفس روحپرور است
هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود، شمع گو بمیر!
چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زندهدلان کوی دلبر است
جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق
درماندهام هنوز که نزلی محقّر است
کاش آن بهخشمرفتهی ما، آشتیکنان
بازآمدی، که دیدهی مشتاق بر در است
جانا! دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که میزنم ز غمت، دود مجمر است
شبهای بیتوام شب گور است در خیال
ور بیتو بامداد کنم روز محشر است
گیسویت عنبرینهی گردن تمام بود
مع
برچسب: دلبرانه,
نویسنده: سام ایمانی